



روزهای سختی است درانتظار مرگ ناخواسته بودن. با وجودیکه همگان بنوعی همراه زندگی با هر دم و باز دم در کشاکش زیستن و مردن بسر می برند، ولی مرگ ناخواسته آنهم به گناهی ناکرده بسیار زشت و غیر انسانی است. مجازات و کیفر زاجره مبتنی بر قدرت و اعمال سلطه از سوی صاحبان قدرت و ثروت با عناونی دینی، فرهنگی و ناموس و خانواده و عناوینی از این دست، محصول اجتماعات انسانی است که در برابر مسائل اجتماعی، اندیشه و توان پاسخگویی نداشته و به حذف صورت مسئله می پرداختند آنهم بصورت ابتدایی و بدوی. سنگسار انسان به هر عنوانی، سنگسار انسانیت است و مرگ انسان در درون انسان! سنگسار زنان و مردان بخاطر رابطه جنسی، نه تنها این کشش انسانی را در جامعه ای که زمینه بروز سجایای انسانی را فراهم نمی سازد، کاهش نمی دهد؛ بلکه سنگسار عشق است و عشق ورزی میان دو انسان. شعر سنگ را از همین روی سرودم اگرچه شعر گونه ای بیش نیست. باشد که آنان که هنوز قلبشان سنگی نشده و سنگینی باورهای کهن و متصلب و بازمانده از دوران بدوی زندگی بشر را درک می کنند، با خواندن آن قدری بخود آیند و در پی افکندن روابط سالم انسانی بجای سنگ و انگ، رنگ زیبایی بپاشند.
سنگ!
مارا سنگ نزنید
قلبهای سنگتان را باز بنگرید
سنگینی این همه رنج مارا بس است
رنج خود نبودن
رنج مهر خاموشی زدن بر خواستهها
رنج خاموشی شعله های عشق در قلب
مارا بس است
مارا سنگ نزنید!
نگاه کنید قلبهای مادرانتان را
سینههای خواهرانتان
و دلهای دخترانتان را
مملو از عشقهای ممنوعه است!
سرشار از مهرهای نا خواسته!
و عشقهای رویایی
که سرابی بیش نمینماید
سنگها را بسوی ما پرتاب نکنید!
ما نیز همانند شما انسانیم!
قلب ما نیز چونان همگان
با دیدن گلی به سرور میآید
با دیدن بهار و باران، شور میگیرد
با دیدن روی زیبایی
ضربانش شدت میگیرد!
مارا سنگ نزنید!
قلب ما از سنگ نیست!
به شیشه درون ما سنگ نیندازید!
چشمان ما از نگاه شما ارپاکتر نبود
پلیدتر نبود!
و اندام ما اگر تحقیر نگاه شما را
تحمل میکرد
از روی هوس نبود!
دستان ما اگر نیز
یارای رهایی داشت
اسیر هوسهای خودخواهانه کسی نمیشد
نگاهتان را از روی ما بر گردانید
که دیگر شما را مادری نخواهیم کرد
دیگر مهر خواهری بر لبانمان نخواهیم راند
و دیگر شادمانههای دخترانهمان را
به رایگان در گوش سنگین شما
نخواهیم خواند!
مارا با شما کاری نیست
گناهان ناکرده مارا
چگونه چنین کیفر میدهید!
بیآنکه درنگی بر خیال و خواب خود کنید
که هماره این شمایید
که حق ما را نادیده میگیرید
و بر تن و روان ما هجوم میآورید
و آنگاه که این آسیاب بسودتان نمیگردد
سنگ مجازات بر ما میزنید!
مرا سنگ نزنید!
سنگینی زیستن با چونان شما
مرا بس است!
ما سنگهای رهای شما در آسمان سر
و نشسته سخت بر تن نرم خود را
پیش از اینها دیدهایم!
و طعم خونین آنرا چشیدهایم
ما پیش از این بارها سنگسار شدهایم
آنگاه که
در شبهای ناپاک نگاه و کردارتان
از جام تن و روح ما
مست و سیراب میشوید
و به خلوت تنهایی و خواب میخزید!
آنگاه که
بر انتخاب جنسیت ما بسان فرزندتان
تبعیض مینهید!
آنگاه که
در انتخاب دوست
بر ما راه مینمایید با چوب الف!
آنگاه که
موی و تن ما را
برای خلوتگه خود میپوشانید!
و هرگز اجازه شنیدن عطر آنرا
حتی بخودمان نمیدهید،
آنگاه که
در شهر همسایگان بد فرهنگ
به بازار مردان زمخت عرب
مارا کودکانه به ناچیزی میفروشید!
آن زمان که
با همه وفاداریمان، بدنبال شهوت
مرغ همسایه را غاز میپندارید!
و بارها با چشم و دست و تن خود
بر حریم دیگر هم سلولهای ما
خشونت روا میدارید!
سنگهایتان را در
قلبمان تجربه کردهایم!
بر ما سنگ نزنید
که ما شایسته مهربانی هستیم
سنگسری و سنگدلی از ما نبود!
چونان که سنگ بر دستان شماست
سنگ بر دل و جانتان نیز
سنگینی میکند!
ما را سنگ نزنید!
برچسب ها :
پیش درآمد:
مروری بر بسیاری ازتاریخ نویسی های مرسوم جامعه شناسی و نظریه های صاحبنظران عمده این رشته گویای این است که هنوز نقش مسلط مردان براین رشته نیز سایه افکنده است. این پدرسالاری علمی از سالهای دور نه تنها زمینه مشارکت اندک زنان را درعرصه های علمی بویژه دراین رشته بوجود آورده است،بلکه درمواردی نیز که زنان توانسته اند به موقعیت های موثری نیز دست یابند مورد غفلت و بی توجهی قرار می گیرند. دربین انبوهی از آثارمربوط به تاریخ تحولات جامعه شناسی بندرت می توان به آثاری دست یافت که به نقش و جایگاه زنان می پردازد.

"جامعه شناسی، تا مدت های مدید، تنها به طرح مسائل مردانه می پرداخت و به مشکلات و مسائل خاص زنان توجهی نداشت. یکی از موضوعات مهم جامعه شناسی تحقیق در مورد شیوه های مدرن اشتغال در حوزه عمومی بود که مردان (و درصدی از زنان) به آن اشتغال داشتند. بدین ترتیب، آن دسته از فعالیت های سنتی که زنان چه در جوامع پیشرفته و چه در جوامع در حال توسعه انجام می دادند اصولا از مفهوم کار متمایز شده و مورد توجه و بررسی قرار نگرفت. کار سنتی زنان به محدوده خصوصی یعنی خانواده محدود می شد و بدون دستمزد و برای مصرف خانواده بود . فمینیست ها دو انتقاد عمده به جامعه شناسی و علوم دیگر دارند :
1 ) جامعه شناسی علمی و علوم دیگر تاکنون کاملا مرد مدار بوده و در نتیجه جهان را فقط از دید مردان و بر اساس شرایط و موقعیت اجتماعی آنان تبیین و تفسیر کرده است .
2 ) روش های تحقیق متداول در این علوم نیز با توجه به نظریه ها و تجارب مردان شکل گرفته است .
فمینیست ها می گویند « جنسیت » باید به عنوان مقوله ای مهم در تبیین نظریه های اجتماعی در نظر گرفته شود. نظریه های متداول علوم اجتماعی که در بر گیرنده تجارب، علائق و نیازهای زنان نیستند ، باید مورد تجدید نظر قرار گیرند. علوم باید از روش های تحقیقی بهره بیرند تا برای تبیین مسائل زنان نیز مفید باشند . بدین طریق موقعیت اجتماعی، مشکلات، علایق و نیازهای زنان نیز مورد توجه و بررسی قرار می گیرد.
آخرین نکته ای که باید بر آن تاکید کرد تمایل فمینیست ها به ایجاد تغییر در شرایط اجتماعی است. فمینیست ها معتقدند که تحقیقات و نظریه پردازی ها باید در خدمت تغییر شرایطی باشند که مشکلات زنان از آنها ناشی می شود. یکی از انتقادات عمده فمینیست ها از جامعه شناسان این است که آنان صرفا به توصیف و توجیه مسائل زنان پرداخته اند در صورتی که بایدحتی امکان تغییر ساختاری روابط اجتماعی و ساختاری تبعیضات و نابرابری های موجود را بررسی کرد و نسبت به آنها دیدی انتقادی داشت نه این که آنها را توجیه کرد (اعزازی، ص2) .
دراین مقاله تلاش براین است با نگاهی به نقش و جایگاه تاریخی زنان در رشته جامعه شناسی دردنیا بویژه امریکا، به بازآفرینی نقش زنان در جامعه شناسی ایران اهتمام شود. امروزه باوجودیکه در طی بیش از50 سال تاسیس رسمی رشته جامعه شناسی درایران هنوز نقش مسلط مردانه درآن ساختار پدرسالارانه و مردمدار این رشته را حفظ کرده است، ولی درطی سالهای اخیر شاهد حضور بیش از پیش زنان دراین رشته بوده و لذا بنظر یمرسد همانند همه علوم درایران با تاخیری چند دهه ای می توان درسالهای آتی شاهد تغییرات جدی در ساختار جنسی رشته جامعه شناسی درایران بود. دربخش حاضر به بررسی این وضعیت در امریکا و تاحدی جهان پرداخته می شود و در بخش دیگر به جایگاه زنان در جامعه شناسی ایران خواهم پرداخت.
زنان در جامعه شناسی
دیگان نویسنده کتاب "زنان در جامعه شناسی" معتقد است عبارت "پدران بنیانگذار" جامعه شناسی همواره شامل مردان بوده است و فقط برخی مانند هس، مارکسون و ستین ازعبارت "مادران بنیانگذار" استفاده کرده اند. از نظر اوبسیاری از زنان بنیانگذار جامعه شناسی، زندگی خود را وقف ازبین بردن نقش سنتی زنان و ستم گستره در پیرامون نقش مادری کرده اند. مادران همواره نقش سرویس دهنده و خادم پدران، شوهران و پسران را داشته اند. به نظر وی عبارت "خواهران بنیانگذار" در جامعه شناسی از اقتدار بیشتری نسبت به دو عبارت فوق برخوردار است بطوریکه از درگیری هردو جنس و محدوده های سنتی درحال تغییر جامعه شناسی و زنان سخن می راند. عبارت خواهران بنیانگذار با عبارت سیاسی فمینیستی "خواهری" بسیار درپیوند است (دیگان، ص2).
او درتحقیق گسترده خود برای شناسایی زنان جامعه شناس از 5 معیار اساسی بهره جسته است که دیرک کسلر برای مطالعه جامعه شناسان اولیه آلمان استفاده کرد (همانجا؛ ص 7):
- اشغال کرسی آموزشی یا آموزش جامعه شناسی
- عضویت درانجمن جامعه شناسی هریک از جوامع
- نگارش مقالات یا کتب جامعه شناختی
- تعریف و معرفی خود بعنوان جامعه شناس
- تعریف ومعرفی فرد بعنوان جامعه شناس ازسوی دیگران
او معتقد است زنان جامعه شناس دارنده جایزه صلح نوبل بعنوان خواهران بنیانگذار عبارتنداز(همانجا، ص 8):
جین آدامز 1931، امیلی گرنه بالچ 1946، آلوا میردال 1982. علاوه براین زنان رئیس درانجمن جامعه شناسی امریکا عبارتندا: دوروتی اس.توماس 1948، میرا کوماروسکی 1973، آلیس روسی 1976، ماتیلا وایت ریلی 1986، جین هابر 1989 و.. . ازسوی خواهران بنیانگذاردارنده صلح نوبل اقدامات زیرصورت گرفته است:
کمک به قربانیان زلزله، مبارزه علیه تبعیض وستم بر زنان و رهایی از سلطه مردانه برآنان، سازماندهی انجمن های داوطلبانه، تلاش برای تغییر حق زنان در بازار کار، فعال گرایی و تلاش برای صلح. ازنظر او درتاریخ جامعه شناسی امریکا حضورزنان دارای 4 دوره بندی است: عصر تعریف حرفه ای، عصر طلایی، عصر تاریک و عصر معاصر.
عصر تعریف حرفه ای:
نخستین زنانی که قبل از 1890 بطورحرفه ای مشغول کاربودند بخشی ازآنان آگاهی فمینیستی درحال ظهور راشکل بخشیدند. آنان پیشروان ایجادیک فرصت برای کار زنان بعنوان معلم، نویسنده و مبارز برای شکستن موانع آموزش عالی زنان بودند. آنان علاوه بر این گشاینده درهای ورود به یک حرفه جدید یعنی جامعه شناسی بودند. بطوریکه اغلب با تعریف دینی جهان و جایگاه زنان درآن به مبارزه برخاستند. هریت مارتینی، یکی از نخستین بنیانگذاران عمده جامعه شناسی بعنوان یک حوزه، مشروعیت یافته بود. جایگاه او از این نظر با جایگاه هر مردی درعصر او نظیر کنت و توکویل اگربالاتر نبود، برابری می کرد. ترجمه او از اثر کنت، سبب آشنایی کنت درزبان انگلیسی بعنوان بنیانگذار شد. او نه تنها نظراتش را درباره جامعه به رشته تحریر درآورد بلکه درحمایت از رشته جوان جامعه شناسی نیز مطالبی نوشت.

افراد دیگر عبارت بودند از: مادام دستل که تحلیلگر جتماعی فرانسه عصرناپلئون بود. او هیچ ارتباطی با رشته رسمی جامعه شناسی نداشت ولی یک نظریه پرداز زن درباره جامعه بود. ژوزفین باتلر نیز ارتباطی بارشته نوظهور جامعه شناسی نداشت ولی آثار او در باره رفتار روسپیان و جامعه، دیگرزنان جامعه شناس نظیر مارتین را تحت تاثیر قرارداد. نظریه پردازان نخستین فمینیست نظیر ماری ولستونکرافت و لوسی ستون و ماتیلا ژوسلین گیج، بنیانگذاران اصلی نظریه فمینیستی هستند که پیشاهنگ جامعه شناسی فمینیستی شدند. رز فایرستون درسال 1887 دکترای جامعه شناسی را دردانشگاه ووستر دراوهایو را دریافت کرد. او اولین زنی بود که دکترای جامعه شناسی دریافت کرد و چه بسا اولین زن دکترا درجامعه شناسی درجهان بشمار برود (همانجا، ص 13-14).
عصر طلایی از1890 تا 1920
جامعه شناسی در1892 اولین باربعنوان رشته و دپارتمان مستقل دردانشگاه شیکاگو تاسیس شد. دراین عصر دو نسل اززنان وجود داشت:
الف) نسل بین سالهای 1855 تا 1870. پیشروانی که به کار زنان درجامعه بافضای های متمایز برای هرجنس کمک کردند. این ایدئولوژی جنسیتی، در دکترین فضاهای مجزا اجازه رشد شبکه زنان درجامعه شناسی را داد. این حرکت بامطالعه خانه، زنان و کودکان و خانواده شروع شد. بخاطر حساسیت فرهنگی و عاطفی زنان، آنان متخصصان ایدآلی بودند که از دانش برای بهبود جامعه بهره بردند: ساختن جامه انسانی تر. شبکه مردان بسیار انتزاعی، روشنفکر و دانشگاهی بودند.
ب) نسل دوم زنان دراین عصر متخصصانی بودند که به اعتبار مردانه دردانشگاه دست یافتند ولی برخی از آنان، گاهی مجبورشدند دنیای متمایز زنان را در درون جامعه شناسی اعمال کنند. آنان دراین عصر با گسترش شبکه قدرتمند خواهران به یاری ثبت نام خود دراین حرفه، دستیابی به شغل، پایداری دراین حرفه با زبان سخت، مستند سازی زندگی زنان، شرکت درنگرش به یک جامعه برابرخواه تر، گفتگوی موثر و لابی برای برابرسازی و قانونی کردن آن، تاسیس سازمان های اجتماعی زیاد و نوشتن کتاب و مقاله پرداختند. آنان با هم دوست، متحد، عاشق و همکار بودند. آنان نخستین موج از فمینیزم بودند و جامعه شناسی از زندگی و کار آنان جداناپذیر نبود. تغییر نقش زنان درجامعه متصل به علم اجتماعی نوظهور و ازجمله جامعه شناسی بود. این زنان دارای دوبخش از 1890 تا 1920 بودند:
1) نسل پیشرو. این نسل برای حق زنان دردستیابی به آموزش عالی و برابری کاردربیرون ازخانه و استفاده از علوم اجتماعی برای مستند سازی فرصت های زندگی محدودشده زنان تلاش کردند. جین آدامز چهره اصلی این رویارویی جامعه شناختی در قلمرو جامعه شناسی کاربردی و اندیشه اجتماعی بود. او موسسه بزرگ "جامعه شناسی زنان" رابنام هال هاوس راسرپرستی می کرد. این موسسه مدل جدیدی ازکارحرفه ای را ایجاد کرد که درآن خانه و محل کار درهم آمیخته بود. این موسسه نوعی کمون یا سالن روشنفکری بود. برخی از بزرگان زن جامعه شناسی دراین موسسه عبارت بودند از: ای آبوت، ف کلی، ف کلوو، جی لوتروپ، م مکدول، آ. م. مکلین، ب. وب، ا. بارنت و آ. ماسوریک.
میراث فرهنگی جین آدامز کارکرد دو جریان اصلی اندیشه بود: فمینیزم فرهنگی و پراگماتیزم انتقادی. فمینیزم فرهنگی عبارت ازنظریه جامعه ای بود که فرض می کرد ارزش های سنتا تعریف شده زنانه نسبت به ارزش های مردانه برتر هستند. پراگماتیزم انتقادی نظریه علمی بود که به نیاز کاربست دانش برای مسائل روزمره مبتنی بر تفسیر انتقادی ارزش های لیبرال و مترقی تاکید داشت و پراگماتیزم او بازتحلیلی بود از سنت جامعه شناسی انگلستان (وب، بوث، گدس و بارنت)، روسیه (تولستوی، کروپتوکین) و آلمان (مارکس و انگلس). صلح جویی او درآغاز جنگ جهانی اول درتضاد با حمایت عمومی از جنگ قرار گرفت. او ناگزیر از انتخاب بین نگرش فمینیستی یک جامعه همیار و تعهد دمکراتیک خود به یک جامعه درشرف جنگ بود و با هزینه شخصی و فکری زیادی، یک رویکرد ضد نظامی گرایی اتخاذ کرد. بخاطرهمین صلح جویی و درعین حال تناقض های ناسازگار دردرون نظریات فمینیستی او، وی سالهای زیادی از جامعه و رشته جامعه شناسی دورماند. حذف او همزمان با حذف هم نسل های او ازجمله امیلی باخ و آن اسپنسر شد و درهمین عصر حتی افراددیگری از کشورهای دیگر بامشکل مواجه شدند. مثلا آلیس ماساریک و الکساندرا کولونتای درانقلاب بلشویک ها به زندان افتاد و باترایس وب که درتغییرحکومت فابین ها و کارانجمن جامعه شناسی لندن مشارکت داشت دستخوش همین نابسامانی شد.
2) نسل اولین متخصصان. درعصر نسل پیشرو، بسیاری از زنان جوان به تحصیل درجامعه شناسی مشغول شدند و درحاشیه دپارتمان های مردانه جامعه شناسی، به مبارزه پرداختند: ادیت ابوت، سوفنسیبا برکی رینیج، کاترین دیویس، ای هیوز و جسی تانت. بسیاری از زنان یا خواهران جامعه شناس از 1920 به بعد ازدپارتمان های جامعه شناسی مردانه دور شده و به دپارتمان های خدمات اجتماعی و مردمشناسی سوق یافتند.
عصر تاریک در طلوع پدرسالاری
درامریکا ضدیت با کار و نوشته های زنان جامعه شناس پس ازجنگ جهانی اول آغاز شد. با این جنگ شبکه زنان جامعه شناس درنقاط دیگر نیز آسیب دید مثل انگلستان، آلمان، فرانسه، چکسلواکی و شوروی. آنان به شهروندان درجه دو در جامعه شناسی مسلط مردانه تبدیل شدند که فاقد شبکه قدرتمند زنان بودند. افرادی چون ج.برنارد، راثکاوین، ف.دانوان، ه.م.هاگس، د.توماس، ف.کارپف، ه.ماورر، م.الیوت، ب.بیرد، ا.بلک، پ.یانگ، و و.پالمر. این عده برای کار نیازمند حمایت مردان قدرتمند بودند.
متخصصان آموزش دیده در رکود بزرگ 1929 تا 1939 ازجمله جامعه شناسان نیز از این رکود آسیب دیدند. دراین دوره کار ریاضیاتی بعنوان کار زنان در جامعه شناسی تعریف شد و این حرفه بیشتر فنی بود تا خلاقیت و قدرت تحلیل که توسط مردان تسخیر شده بود. پس از عصر رکود کار ریاضیاتی امری پیچیده شناخته شد و مردان نیز بدان روی آوردند ولی هنوز جمعیت شناسی یکی از مشروع ترین رشته های ویژه زنان است: افرادی چون مارگارت هاگود، آلوا میردال، د. س. توماس و ایرن تایبر از بزرگان جمعیت شناسی شناخته شدند. مثلا ایرنه دیگز به مطالعه ناهنجاری جوانان سیاهپوست پرداخت، آلوا میردال به مطالعه ارتباط سن و فقر، جامعه، کودکان و خشونت پرداخت. الیزابت برایان لی آغازگر کارنامه فعال و منتقد اجتماعی بخصوص علیه پدر فاشیست امریکایی، کاگلین بود. مردانی چون رابرت مرتن و رابرت لیند و سی رایت میلز دردانشگاه کلمبیا زمینه ورود زنان به جامعه شناسی را مجددا باز گشودند.
درطی سالهای 1939 تا 1950 سیمون دوبوار با حمایت ژان پل سارتر دردنیای مردانه بعنوان یک دنیای محاصره شده توسط پدرسالاری، باقی ماند ولی دربیرون ازتحول جامعه شناسی دردانشگاههای مردانه فعالیت کرد. بین سالهای 1950 تا 1960 جای زنان درخانه همراه با خانواده بود. دراین سالها تعدادی زن وارد جامعه شناسی شدند مثلا سخنرانی بتی فریدان در ناآرامی های دانشجویان در 1963 علیه موقعیت نابرابر زنان در جامعه سبب شهرت او شد.
عصر جدید
مبارزه زنان برای فرصت های برابر در جامعه شناسی با فعالیت آلیس روسی و فراخوان غیرعادی اش بنام "برابری بین جنسیت ها" اولین صدایی بود که وارد جامعه شناسی شد. در1969 زنان فعال درجنبش زنان اولین سازمان جامعه شناسی زنان را"جامعه شناسان برای زنان و جامعه" (اس.دبلیو.اس) را تشکیل دادند. دراین عصر زنان اگرچه دارای سازمان مشخصی هستند و به ریاست حتی انجمن جامعه شناسی امریکا دست یافتند ولی هنوز درکسب موقعیت های شغلی، کسب کمک هزینه های تحصیلی و دریافت حقوق چندان نقش مهم و برابری نداشتند.
درعصرجدید جامعه شناسی زنان درجامعه شناسی عمدتا ازنظر هستی شناختی یا شناخت شناسی عمدتا روی مسائل زنان، کودکان، ازدواج، خانواده، طلاق، سالخوردگی، تولد کودکان، مزدخارج از خانه، ساختمان اجتماعی زندگی زنان، مسائل رنگین پوست ها، سالخوردگان و فقرا و عدم خشونت متمرکز بود ولی مردان درجامعه شناسی بیشتر روی کلیسا، نظامی گری، سازمان بروکراتیک، سیاست حکومتی، دولت ملت، جرم و خشونت، فناوری، بازار بین الملل و خودکشی کار کردند. زنان جامعه شناسی بیش از مردان به نقد آموزش و رشته جامعه شناسی پرداختند چرا که ازنظرتاریخی موانع بیشتری را شاهد بودند. جامعه شناسی کاربردی ازعلاقمندی های آنان بود. زنان عمدتا پس از بزرگ شدن فرزندانشان تازه مرحله رشد در جامعه شناسی را طی می کردند.
به تعبیر دیگان، زنان درجامعه شناسی هنوز از پارادایم پدرسالارانه یا دوگانه گرایی استفاده می کنند. زنانی که از ناهمگرایی بین زن و مرد دور می شوند چندان جایی در جامعه شناسی نمی یابند. انتقاد از آثار پژوهشی می بایست نوعی گفتمان باشد نه نظرات ضدیت آشتی ناپذیر. او بر این باور است که بجای مدل دیالکتیکی، به یک مدل مولتی لکتیک باید رسید که درآن همه ایده ها، اعمال و گروهها گاهی مکمل، گاهی حمایت کننده، گاهی درتضاد و گاهی منزوی کننده دیگری هستند. مفاهیم باز، انعطاف پذیر و پیچیده تر با شناخت شناسی زنان بهتر تناسب دارد. امروزه بسیاری از زنان موثر در جهان جامعه شناس هستند.
ازسوی دیگر طبق گزارش ستولی، نقش زنان در جامعه شناسی امریکا از سال 1970 تا 2000 در سطح فوق لیسانس 67 درصد و دکترا حدود 42 درصد افزایش یافته است. در سال 2000 در دانشگاه های امریکا حدود 25598 هزار نفر لیسانس، 1996 نفر فوق لیسانس و 634 نفر دکترا خوانده اند. اکثر بنیانگذراان جامعه شناسی مرد بوده اند ولی در تاریخ جامعه شناسی تاکنون زنان در طی دهه های اخیر نقش بیشتری یافته اند. در هرسطح از مدارج تحصیلی در طی دهه 1980 زنان از مردان پیشی گرفته اند و در سال 2000 زنان در سطوح لیسانس و فوق لیسانس از مردان بیشتر بوده اند ( ستولی،2005،ص.226).
شرح | لیسانس | فوق لیسانس | دکترا | |||
سال | زن | مرد | زن | مرد | زن | مرد |
1970 | 59.7 | 40.3 | 37.3 | 62.7 | 18.4 | 81.6 |
1975 | 58.1 | 41.9 | 38.2 | 61.8 | 30.9 | 69.1 |
1985 | 69.0 | 31.0 | 56.5 | 44.5 | 50 | 50 |
1995 | 67.6 | 32.4 | 61.1 | 37.9 | 53 | 47 |
2000 | 70.2 | 29.8 | 68.1 | 31.9 | 58.8 | 41.2 |
درسال 2001 بیش از نیمی از دکترا در روانشناسی و جامعه شناسی توسط زنان اشغال شده است. متوسط درصد دکترای اخذ شذه توسط زنان در جامعه شناسی بیش از اقتصاد و علوم سیاسی و علوم زیستی و فیزیکی بوده است. بیشتر شرکت کنندگان این رشته نیز توسط سفیدپوستان بوده است. در سال 2000 بیش از 25 درصد گیرندگان دکترا، اعضای گروه های اقلیت قومی و نژادی بوده اند. بیش از یک سوم از کل دارندگان مدارک لیسانس و فوق لیسانس در جامعه شناسی نیز رنگین پوست بوده اند. آمار زنان در مقطع دکترا در رشته های مختلف علوم انسانی در سال 2000 عبارتنداز: روانشناسی 66.9 درصد، جامعه شناسی 58.4 درصد، علوم زیستی 44.9 درصد، علوم سیاسی 33.5 درصد، اقتصاد 28.3 درصد و علو فیزیکی 24.6 درصد. هویت قومی و نژادی دارندگان دکترای جامعه شناسی در سال 2000 مختلف عبارتنداز: سفیدپوست 74.3 درصد، سیاه پوست 11.1 درصد، آسیایی تبار 6.2 درصد، امریکای لاتین تبار 5.1 درصد، امریکایی بومی 1.2 درصد و سایر 2.1 درصد.
در سال 2002 متوسط دریافتی جامعه شناسان درسال، برابر 53160 دلار بوده است. متوسط درآمدجامعه شناسان از درآمد دانشمندان علوم سیاسی کمتر ولی از انسان شناسان و باستان شناسان و تاریخ دانان بیشتر و نزدیک جغرافی دانان بوده است. در سال 2002، باستان شناسان و انسان شناسان 38620 دلار، جغرافی دانان 53420 دلار، مورخان 42030 دلار، علوم سیاسی 80560 دلار، جامعه شناسان 53160 دلار دریافتی داشته اند.
متوسط درآمد اعضای هیات علمی جامعه شناسی ودرصد تغیییر آن در سالهای 1983 تا2004
شرح | 1983 تا 2004 (دلار) | 1983 تا 2004 (درصد) |
استاد کامل | 76200 | 20.5 + |
استادیار | 56212 | 15.1 + |
دانشیار | 46409 | 18.8 + |
مربی | 36855 | 15.0 + |
کل رتبه ها | 59686 | 21.4 + |
انجمن جامعه شناسی بین المللی دارای 3300 عضو از 91 کشور است. انجمن جامعه شناسی امریکا 14000 عضو دارد که اغلب غیر از افراد جامعه شناسی خوانده بوده و علاقمند به مسائل اجتماعی هستند همچون شاغلان در دولت، تحارت، سازمان های غیردولتی بیرون از دانشگاهها (همان منبع، ص. 233). در فهرست پیوست درزیر مقاله حاضر لیستی از کلیه زنان جامعه شناس آورده شده است که می تواند مورد استفاده قرار گیرد.
جمع بندی:
حضور روزافزون زنان در جامعه شناسی دردنیا نشانگر این است که پارادایم های جامعه شناسی در شرف تغییرات جدی است. می توان با توجه به آنچه که گذشت چنین برآورد کرد که حضور زنانه جامعه شناسی آثار انسانی خاص خودش را گذارده و بر محورهای زیر خواهد پرداخت:
. ضدیت با توتالیتاریانیزم و استبداد های تمامیت خواهی که مهمترین نوک حمله رابسوی زنان نشانه گرفته اند. این امر ناشی ازاین است که ساختارقدرت درتوتالیتاریانیزم و دیکتاتوری ها مردانه بوده و هست،
. علیه پدر سالاری و مردسالاری در نهاد خانواده و تلاش برای حفظ و دفاع از حقوق زن بعنوان همسر، مادر، خواهر ، عروس و سایر نقش های اجتماعی او،
. علیه استثمار کارگران و بویژه استثمار کارفرمایان مرد از زنان خواه از نظر جنسی یا بهره کشی ارزش افزوده حاصل از کار آنان،
. برابرخواهی جنسی از نظر حقوق شهروندی، مشارکت مدنی، در بازار کار و همچنین در تقسیم کار اجتماعی درخانه و کار و رفع ستم جنسی ازسوی نهادهای رسمی دربخش های مختلف،
. خشونت ستیزی علیه زنان و کودکان و خشونت زدایی درجامعه و راه اندازی جنبش های دفاع از کودکان و زنان آسیب دیده و نهادهای غیر دولتی و داوطلبانه مردمی برای این مهمف
.صلح جویی و جنگ ستیزی بویژه آنکه عمده قربانیان بی گناه جنگ ها زنان و کودکان هستند و اکثریت قریب به اتفاق جنگ ها نیز توسط مردان صورت گرفته است و راه اندازی جنبش های ضدجنگ در اغلب کشورها،
. پایه گذاری و توسعه و ترویج جامعه شناسی انسان گرا، فمینیست، ضد تبعیض و عملگرا و ایجاد پل ارتباطی بین این رشته و دانش آموختگان آن با نهادهای دیگر اجتماعی و رویارویی با مسائل احتماعی در جامعه،
.ضدیت با نژاد پرستی و حاشیه نشین کردن زنان، سیاهپوستان، مهاجران، وبرخوردهای قومیتی و دینی که در هریک از این تبعیض ها زنان دستخوش تبعیض مضاعف و دوگانه می شوند،
تلاش برای دفاع از حقوق اقلیت های جنسی و روابط آزاد جنسی و حقوق جنسی زنان و سایر هم جنس گرایان و بی جنس یا دوجنس گرایان.
منابع:
- Deegan, Mary Jo (1991); Women in sociology:a bio-bibiliographic sourcebook, ed by Greenwood press, USA
- Stolley,Kathy,S.(2005); The Basics of Sociology; Greenwood Press, London
اعزازي؛ شهلا؛ آشنايي با رشته مطالعات زنان:
http://www.etwomen.org/gunagun/motaleatzanan.htm
برچسب ها :
معرفی ونقد: علی طایفی
راینیش چاندرا موهان جین Rajneesh Chandra Mohan Jain متولد 1931 تا 1990 معروف به باگوان شری راینیش Bhagwan Shree Rajneesh و بعدها مشهور به اوشو Osho معلم و فیلسوف هندی الاصلی است که مصدر وقوع جنبش معنوی و فلسفی در دهه 1980 گردید.
او درسال 1957 فوق لیسانس فلسفه خودر
ا دریافت کرده و دردانشگاه سانسکریت راجپور تدریس می کرد و در سال 1966 به رتبه پروفسوری فلسفه در دانشگاه جبل پور دست یافت. او بزودی در بین محافل جوانان با رویکرد های انتقادی مارکس و گاندی عیله هندوئیزم مقبولیت زیادی پیدا کرده و هوادارانش رو به افزایش نهاد. او در دهه 80 برای مداوای خود به امریکا رفت و پس از بیان انتقادات خود درآنجا به اتهام ورود غیر قانونی به زندان افتاد. سرانجام پس از آزادی و تور سخنرانی جهانی، به پونه درهند بازگشت. او سالها پیش از مرگش گفته بود که بزودی جان خواهد باخت زیرا که توسط ماموران امریکایی در 12 روز نخستی که در زندان های ناشناخته بود، به او زهر خورانده شده بود. او در 19 ژانویه 1990 جان سپرد.# آثار او که عمدتا مجموعه سخنرانی های اوست، یه چندین زبان دنیا ترجمه شده و فروش بسیاری یافته است. آنچه که دراین نوشتار آمده است برگرفته از کتاب جدید او بنام " کتاب انسان " ## است که در سال 2005 توسط انتشارات پنگوئن منتشر شده است. فصول مهم کتاب او دراین کتاب عبارتند از:
مقدمه:
آزادی انسان هنوز رخ نداده است. نه تنها زنان، بلکه مردان نیزهنوز نیازمند جنبش آزادی خواهی گسترده ای هستند: آزادی از گذشته، ازاسارت ارزشهای منفی زندگی وشرایط اجتماعی که به انسان ازسوی همه ادیان درطول هزاران سال تحمیل شده است. روحانیون و سیاستمداران سبب شکاف و جدایی چشمگیری دربین انسان ها شده اند. آنان انسان گناهکاری ساخته اند که از خود بیگانه است و درنزاع با تضادهای درونی ثابتی است که همه زندگی او را دربر گرفته است: تضاد روح و جسم، ماده و ذهن، مادیگری و معنویت، علم ودین، زن و مرد، غرب و شرق و ... .
هرانسانی ازبدو کودکی برای کارکرد و بقا درچنین جهانی شرطی شده است و از نبرد جاه طلبانه و دویدن بدنبال پول، موفقیت، شهرت، قدرت، احترام و منزلت اجتماعی لذت می برد. همانند یک کودک، انسان می آموزد اهداف و ارزش های والدین، معلمان، روحانیون و سیاستمداران را بی هیچ سوالی بپذیرد. او درواقع ازطبیعت و ماهیت خود و ریشه اش دور می شود. و معصومیت کودکی، خلاقیت و ظرفیت لذت بردن را ازدست می دهد. او دستیابی به کیفیت زنانگی درون خودش، نجابت، عشق و شهود را ازدست می دهد وبه یک روبوت بی احساس، کارآمد و مغزگرا تبدیل می شود. جامعه به مرد یاد می دهد که مرد قوی باشد که مترادف با سرکوب کیفیت زنانگی، نرمش ، احترام، عشق واحساس است. ولی هر مردی دارای بعد زنانگی درون خودش است که آگاه یا نا آگاه هزاران سال تحت سرکوب بوده است.
بنظر اوشو، مدیتیشن به مرد کمک می کند به یکپارچگی درون و ایجاد توازن بین بخش های مردانه و زنانه اش بپردازد. انسان امروز دربحران عمیقی است. درآغاز هزاره سوم و دربحران جهانی تهدید سیاره ما این سوال مطرح می شود که ای انسان چه شده است؟ امروز محدوده های رشد به پایان رسیده است، اعتقاد به رشد نامحدود علمی و اجتماعی به سرانجام رسیده است و همه انقلاب های بیرونی شکست خورده اند. زمان انقلاب درونی رسیده است. انسان امروز نیازمند روانشناسی جدید است و اینکه بفهمد که هیچ مردی، مرد کامل و هیچ زنی فقط زن نیست. هردو آنها دارای هردو بعد هستند. هرمردی هم مرد و هم زن است و هر زنی هم مرد و هم زن. آدم و حوا در درون هر دو آنهاست.
مردم امریکا مردم معصوم ویتنام را می کشند. آنها این مردم را بنام دمکراسی یا بنام امریکا می کشند (یا در عراق). هواداران پیامبران علیه هم می جنگند و یکدیگر را می کشند و هردو بنام خدا باهم نبرد می کنند. دنیای عجیبی ساخته ایم! بسیاری از سرداران و ژنرال های جنگی دهها مدال از خود و پیراهن خود آویزان می کنند و مورد احترام بسیاری قرار می گیرند. آیا آنها احمق بنظر نمی رسند!؟ آنها قهرمان بزرگی هستند! برای چه؟ زیرا آنها بسیاری از مردم کشورهای دیگر را کشته اند! قاتلان پاداش می گیرند! آیا شما دیده اید هیچ جامعه ای به عشاق جایزه دهد! عشق همواره مورد نکوهش بوده و ضد جامعه قلمداد شده است.
آدم
هرکودکی با عشق مفرطی نسبت به خودش متولد می شود. این جامعه است که عشق را از بین می برد. چرا که وقتی کسی بخواهد خود را دوست داشته باشد دیگر چه کسی باید پدر و مادر را دوست داشته باشد؟ وقتی شما کسی را بیرون از خودتان خواه پاپ، مرجع تقلید، روحانی، والدین، زن، شوهر، بچه تان و کشورتان را عشق بورزید، شما وابسته بدان خواهید شد. شما خودتان در نگاه و نزد خود امری ثانویه می شوید و بصورت یک گدا در می آیید. شما مثل یک امپراتور بدنیا می آیید ولی پدر و مادر و همه اطرافیان شما می خواهند که شما او را دوست داشته باشید و موضوع عشق شما شوند. هیچکس بخودش زحمت نمی دهد که بفهمد انسانی که خودش را دوست نداشته باشد نمی تواند دیگری را دوست داشته باشد.
بسیاری به شما می آموزند که دیگرخواه باشید و خودتان رابرای ایده احمقانه ای قربانی کنید: مثل پرچم، تکه بریده ای از یک پارچه!، یا قربانی ملت شوید: چیزی که هیچ چیز جز یک مزاح نیست چرا که جهان و کره زمین برحسب ملت ها تقسیم نشده است و این حقه سیاستمداران و اصحاب قدرت است که زمین را بر روی نقشه تقسیم بندی کرده اند. شما خود را قربانی خطوط روی نقشه می کنید! یا بخاطر فلان باور مقدس قربانی می شوید. اگر شما بخاطر هریک از اینها کشته شوید شهید خوانده می شوید. درواقع شما اقدام به خودکشی کرده اید. آنها تو انسان را گول زده اند و یک چیز دراین دستکاری در شما اساسی است: خودتان را دوست نداشته باشید و از خود بیزار باشید چون شما ارزشی ندارید!
وقتی شما متولد می شوید، کاتولیک، مسلمان، مسیحی، یا کمونیست زاده نمی شوید! هرکسی بمانند لوح پاکی متولد می شود که هیچ چیز بر آن نوشته نشده است: نه انجیل، نه گیتا و نه کتاب سرمایه! او هیچ کتاب مقدسی باخود و ازخود بدنیا نمی آورد. او همچون بره معصومی بدنیا می آید که اطرافیانش از سیاستمداران، روحانیون، والدین و معلمان همه به معصومیت او حمله می کنند و هرکس بدنبال نوشتن باورهای خود بر این لوح پاک شما است. چیزی که بعد ها شما آن را بعنوان یک میراث می پندارید. دراین صورت آنها می توانند تورا به اسارت بگیرند و شما هر چیزی که آنها بخواهند انجام خواهید داد.
مافیاهای سیاسی و دینی می خواهند تورا استثمار کنند. آنها شاید دشمن یکدیگر باشند ولی دریک چیز متحد هستند: انسان نباید خود را دوست داشته باشد! مردم امریکا مردم معصوم ویتنام را می کشند. آنها این مردم را بنام دمکراسی یا بنام امریکا می کشند (یا در عراق). هواداران پیامبران علیه هم می جنگند و یکدیگر را می کشند و هردو بنام خدا باهم نبرد می کنند. دنیای عجیبی ساخته ایم! بسیاری از سرداران و ژنرال های جنگی دهها مدال از خود و پیراهن خود آویزان می کنند و مورد احترام بسیاری قرار می گیرند. آیا آنها احمق بنظر نمی رسند!؟ آنها قهرمان بزرگی هستند! برای چه؟ زیرا آنها بسیاری از مردم کشورهای دیگر را کشته اند! قاتلان پاداش می گیرند! آیا شما دیده اید هیچ جامعه ای به عشاق جایزه دهد! عشق همواره مورد نکوهش بوده و ضد جامعه قلمداد شده است. میلیون ها سال انسان بصورت برده زندگی کرده است و احساس عقده حقارت و بی ارزشی سهمگینی را تجربه کرده است. چرا که او قادر به زندگی انسانی آنگونه که می خواسته نبوده است. بافقدان ارزش شما، شخصیت های مقدس ارزش بیشتر و بیشتری می یابند و آنها هستند که می توانند ترا نجات دهند نه خود تو. آنها هرگز شنا کردن را به تو یاد نخواهند داد. شما فقط می توانید از غرق شدن نجات یابید. نجات غریق، دیگری است!
سیاستمداران همواره نوید می دهند بزودی فقر ازمیان خواهد رفت. ولی فقر روبه افزایش است. دراتیوپی روزانه هزاران نفر جان می بازند: در امریکا نیم میلیون نفر از فرط خوردن رنج می برند و روزبروز چاقتر و چاقتر می شوند. دراتیوپی مردم درحال گرسنگی و مرگ هستند. درامریکا مردم از فرط خوردن می میرند ولی در اتیوپی بر اثر این آنها می میرند چون چیزی نمی یابند بخورند. آیا فکر می کنید دنیایی که ساخته ایم معقول است!؟
50 درصد مردم هند در خط مرز مرگ و زندگی هستند و هر لحظه اتیوپیای دیگری درحال وقوع است. ولی رهبران هند گندم را به کشورهای دیگر صادر می کنند چرا که آنها نیازمند نیروگاه های هسته ای و انرژی اتمی هستند تا بتوانند درمسابقه احمقانه ای که خود ترتیب داده اند رقابت کنند! همه اینها محصول ایثار و دیگر خواهی ها است. اگر شما خود را دوست داشته باشید و مراقب خود باشید، استعدادتان به اوج می رسد و عشق در شما رشد می کند. فلسفه خویشتن دوستی واقعا انسان را دیگر خواه می کند چرا که او چیزهای زیادی دارد که می تواند با دیگران تقسیم کند و از آن لذت ببرد. دیگرخواهی فقط محصول عشق به خود است.
چطور می توانید احساس مسئولیت کنید وقتی خود را دوست ندارید؟ شما مسئولیت خود را به گردن دیگری می اندازید: خدا، سرنوشت، آدم و حوا و شیطان. شما نیازمند اعتماد به خودتان هستید: عبارت دیگری برای عشق به خود. دراین صورت می توانید مسئولیت را نیز بدوش بگیرید و دراین صورت هیچکس نمی تواند شما را به اسارت بگیرد. داستان سقراط و جام شوکران او مصداق همین است:
" سقراط محکوم به خوردن جام زهر شد و مقررشد همزمان با طلوع آفتاب توسط جلاد درگلوی او ریخته شود. او خوابیده و منتظر جلاد بود تا زهر را آماده کند. ولی جلاد وقت تلف می کرد. سقراط به او اختراض می کند که وقت تلف نکن؛ خورشید درحال طلوع است! جلاد نمی توانست باور کند که چرا سقراط این تذکر و اعتراض را می کند. او باید برعکس خوشحال نیز باشد که دقایقی بیشتر زنده می ماند. جلاد می دانست که سقراط به تنهایی از کل آتن عقل بیشتری داشت ولی نمی فهمید چرا عجله می کند! جلاد از سقراط پرسید چرا اینقدر تعجیل می کنید تو در شرف مرگی، نمی فهمی!؟ سقراط در پاسخ گفت:" این چیزی است که می خواهم بفهمم! زندگی را شناخته ام. زندگی زیباست با همه هیجان ها و دلتنگی هایش. فقط صرف نفس کشیدن نیز پرازلذت است.من زندگی کرده ام، عشق ورزیده ام. من هرکاری کرده ام و هرچه خواسته ام گفته ام و اینک می خواهم مرگ را مزه کنم. با مرگ من دو امکان وجود دارد یا به جسم دیگری حلول خواهم کرد که مبتنی برا اسطوره شرقی هیجان آور است و بسیار لذت بخش که روحی از جسمی بعنوان قفس رهایی یابد. یا بقول ماده گرایان خواهم مرد و هیچ اثری ازمن و روح من نخواهد ماند." قضات برخلاف مردم متعصب که خواهان مرگ سقراط بودند به او چند راه نشان دادند: آتن را ترک کن و هرگز برنگرد؛ درآتن بمان و سکوت پیش کن و هیچ مگو؛ یا درصورت ادامه و پافشاری بر مواضع خود فردا هنگام طلوع آفتاب زهرآگین خواهی شد! سقراط گفت: "من آماده خوردن زهرم و هرآینه زهر آماده باشد من نیز آماده ام! ولی نمی توانم از گفتن حقیقت دست بردارم. اگر زنده باشم تا لحظه ای که نفس می کشم حقیقت را خواهم گفت. آتن را نیز ترک نمی کنم که در آن صورت احساس ضعف و ترس از مرگ به من دست می دهد. کسی که از مرگ بگریزد مسئولیت مرگ را نیز نخواهد پذیرفت. من با اندیشه، احساس و بودن خود زندگی می کنم." او گفت:" احساس گناه نکنید. هیچکس مسئول مرگ من نیست. من خود مسئولیت آن را بر عهدره می گیرم. من میدانم که صحبت کردن از حقیقت در جامعه ای که مبتنی بر دروغ، اطاعت محض و توهم زندگی می کند، فراخوان مرگ است! حتی این مردم فقیر و نا آگاه نیز مقصر نیستند. من آگاهانه این راه را انتخاب می کنم. مسئول زندگی و مرگ خود، من هستم. خواه در زندگی خواه در مرگ، من یک فرد هستم. هیچکس درباره من تصمیم نمی گیرد. من خود درباره خود تصمیم می گیرم." و این همان یکپارچگی و ویژگی است که انسان باید داشته باشد.
رابطه جنسی
وقتی دربرابر واقعیت می ایستید، شما به تخیل روی می آورید. برخی نهادها پشت رسانه های سکسی خوابیده اند! وقتی مردم و افراد زنده وجود دارند چرا شما بدنبال مجلات یا پورنو گرافی می روید!؟ آیا بهتر نیست که به مردم زنده بنگرید؟ آیا شما از دیدن تصویر درخت لذت می برید؟ نه چون همه درختان برهنه هستند. اگر همه درختان را بپوشانیدف دیر یا زود مجلاتی منتشر می شوند که بطور زیر زمینی دست بدست می چرخند"درختان برهنه"!! پورنو گرافی زمانی ازبین می رود که مردم طبیعت برهنه خود را بپذیرند. شما نیازی به دیدن گربه و سگ و شیر و ببر بصورت برهنه نیستید. آنها برهنه هستند. وقتی سگی از کنارتان می گذرد شما حتی به او نگاه نمی کنید که نر است یا ماده! برتراند راسل در زندگی نامه خود نوشته است که دردوران کودکی او در روز ویکتوریا، حتی پاهای صندلی ها را می پوشاندند چون آنها هم بهر ترتیب " پا "هستند! اجازه دهید مردم برهنه باشند. آن وقت پورنو گرافی ازبین می رود. نه اینکه دردفتر کارشان برهنه باشند. نیازی نیست ولی کنار ساحل، رودخانه یا حتی در خانه یا باغ خود می توانید لخت باشید. اجازه دهید کودکانتان در اطراف شما بازی کنند و از کودکی آنرا تجربه کنند. دیگر درآینده این کودکان بدنبال پورنو گرافی نخواهند رفت.
چرا زمان هم خوابگی با یک دختر مثل یک گوریل رفتار می کنید؟ کافی است دوربینی نصب کنید و بعد آنرا تماشا کنید. مطمئن باشد شرمنده خواهید شد! چرا موقع همخوابگی چراغ ها را خاموش می کنید؟ می دانید چرا در گذشته سکس در انظار عموم منع داشت؟ چون کسی نمی خواست عمل جنسی یک گوریل را ببیند! شرم آور بود. کافی است یکبار از جلد گوریل در آیید، چراغ ها را روشن کنید، طعم آنرا خواهید چشید! زندگی از سکس بوجود نمی آید. زندگی شامل و مرکب از سکس است. اگر شما انرژی درونی سکس را با تجرد ببندید، شما قابلیت تولید و خلاقیت های دیگر را نیز کور خواهید کرد. تنهایی نیز مرگ است. این تنهایی ایدز بهمراه می آورد.
بنامهای مختلفی انسان مورد بهره کشی قرار می گیرد. روحانیون و سیاستمداران در توطئه عمیقی علیه انسان هستند. تنها راه استثمار انسان از نظر آنان ترساندن آنان است. زمانی که یک فرد مملو از ترس است او آماده اطاعت پذیری است و آماده باور به هر چیزی. وقتی انسان به خود اعتمادی و عشق رسیده باشد نمی توان او را به باور به هر چیزی واداشت. رمز تجارت این مافیا همین است: انسان را بترسانید. به او احساس بی ارزشی بدهید، به او احساس گناه بدهید و اینکه درلبه سقوط به جهنم است! از چه راهی؟ فقط با محکوم کردن زندگی و آنچه که طبیعت زندگی است. با محکوم کردن سکس بعنوان بنیان زندگی. اگر انسان بتدریج مرتکب خودکشی احساس، بدن، ذهن، قلب و درنهایت خودش شود، بیشتر به او پاداش تعلق خواهد یافت. این کل آموزه دین در گذشته بوده است. این نوع دین معطوف به مرگ است نه معطوف به زندگی.
عشق، اعتماد، زیبایی، مهربانی، حقیقت بینی، اقتدار همه کیفیت های زنانه هستند و اینها در زنان بیشتر از مردان است. ولی کل تاریخ توسط مردان سلطه رانی شده است. طبیعی است درجنگ ها، عشق، حقیقت جویی، زیبایی، حس زیبایی شناختی، مهربانی نیازی نیست. در 3 هزار سال عمر بشر مردان 5 هزار جنگ راه انداخته اند. این قدرت طبیعت انسان نیست بلکه یک میراث حیوانی است و متعلق به گذشته است و کیفیت زنانگی متعلق به آینده است.
همجنس گرایی
همجنس گرایی را مسئله نکنید. هیچ چیز اشتباهی درآن نیست. این ایده های اجتماعی است که چیزی را غلط یا درست می شمارد. خوب است اول آن را بپذیرید. چرا که در صورت رد آن نمی توانید آنرا حل کنید. هرچه بیشتر آن را رد کنید، بیشتر جذب هم جنس ها خواهید شد چون هرچیزی که ممنوع می شود جذابیت بیشتری می یابد و همجنس گرایی یکی از مراحل ضروری رشد انسان اعم از مرد یا زن است. 3 مرحله رشد جنسی وجود دارد: رابطه جنسی با خود درکودکی، همجنسگرایی، ناهمجنس گرایی .
همیشه مادران نقش مسلطی دارند و کمتر مردی می توانید بیابید که شوهر زن ذلیلی نباشد و دلایل آن نیز فیزیولوژیک است. مردان همواره با جهان اطراف حود در نبرد هستند و لذا انرژی مردانه شان به اوج می رسد و تخلیه می شود و وقتی به خانه می رسند او می خواهد فقط حس زنانه بیابد: او می خواهد ازپرخاشگری مردانه اش رهایی یابد. او همه جا درمحل کار، کارخانه، بازار، سیاست درحال نبرد است. درخانه او نمی خواهد بجنگد چرا که می خواهد انرژی ذخیره کند برای جنگ فردا. لذا ازلحظه ورود به خانه حس زنانه او شروع می شود. برعکس تمام روز زن در خانه حس زنانه داشته و او نیز از زن بودن خود خسته شده است: از آشپرخانه و بچه و.. . او می خواهد کمی از مردانگی اش و پرخاشگری لذت ببرد و از نبرد و ستیز و نق زدن و دراین هنگام شوهر تخلیه شده از انرژی آماده است پس او می شود مرد و شوهر، زن! تمام بنیان "زن ذلیلی" همین است.
زن و مرد هرگز دوستان خوبی نیستند و نخواهند بود. عشاق دوستان خوبی نیستند ولی می توانند دشمن هم باشند. ولی مردان با مردان و زنان با زنان بهتر می توانند دوستی کنند. رابطه مرد با مرد بسیار راحت تر و قابل فهم تر است تا رابطه زن و مرد. ازدواج دو زن با یکدیگر یا دو مرد با یکدیگر با وجودیکه غیر علمی است ولی قابل قبول است و کسی نمی تواند مانع آن شود.
حوا
هرکسی هم مرد است هم زن. اگر مردی بخواهد گریه کند مردم به او می گویند مثل زنها گریه نکن. ولی این ناآگاهانه است چون هر مردی مثل هر زنی دارای غدد اشک سازی است و اگر قراربود مردان گریه نکنند طبیعت وجودشان برای آنان غده اشک نمی ساخت. تقسیم بندی زن و مرد طبیعی نیست. این تقسیم بندی سیاسی و اجتماعی است. دوگانگی جنسی بخشی از طبیعت آدمی است. شما چند ساعت مرد و چند ساعت زن هستید. این گردش دوره ای است. وقتی از سوراخ بینی راست تنفس می کنید مرد هستید و نیمکره چپ مغزتان فعال می شود. وقتی ازسوراخ چپ تنفس می کنید نیمکره راست فعال می شود و زنانگی بدن شما افزایش می یابد. هر 48 دقیقه این فرایند و چرخه عوض می شود و بطور مستمر شبانه روزی این سیکل ادامه می یابد بطوریکه گاهی می توانید با آن بازی کنید. مثلا وقتی عصبانی و پرخاشگر هستید از سوراخ چپ بینی تنفس کرده و سوراخ راست را ببنیدید مشاهده خواهید کرد که عناصر زنانه شما تقویت شده و آرام می شوید. وقتی با بچه ها بازی می کنید یا موسیقی گوش داده یا شعر خوانده یا می سرایید عناصر زنانه شما فعال می شوند. مگر موقع شنیدن موسیقی جنگ یا مارش نظامی! این دوگانگی اقتصاد درون شما است: وقتی از مردانگی خسته می شوید زن می شوید و و قتی از زنانگی خسته می شوید، مرد. ولی جامعه آن را غلط می شمارد چرا که معتقد است مرد مرد است و زن، زن!
ولی چرا مردان می خواهند زنانگی را کم کنند و زن را به مقام دون انسانی فرو بکاهند. زیرا مردان خود را ضعیف تر از زن می یابند و بدین شکل می خواهند او را محکوم کرده و بر آن مسلط شوند. مثلا مردان در زمان می توانند یکبار ارگاسم شوند ولی زنان می توانند نصفه جین ارگاسم شوند: در یک ارگاسم زنجیره ای. مردان اگر بخواهند به ارگاسم زن توجه کنند احساس ضعف می کنند و لذا این برای مرد خطرناک است! سکس مردان موضعی است و مرکز سکس در مغز اوست ولی در زنان سکس در تمام بدنشان است: همه اعضای بدن سکسی بوده و تحریک آمیز است. مردان در چند ثانیه به ارضا می رسند ولی زنان هنوز گرم نیز نشده اند. عشق نیز بهمان سان است. مردان زودتر عشق را شروع و زودتر نیز به پایان می رسانند. خروج اسپرم ارضا نیست. میلیونها زن پس از خروج اسپرم مرد و تخلیه انرژی او در بستر اشک می ریزند چون آنان در آستانه راه بوده و هنوز ارضا نشده اند. علاوه براین زنان در تمام دنیا 5 سال بیشتر از مردان عمر می کنند. پس آنان مقاوم تر و قوی تر از مردان هستند و مردان بیشتر از زنان نیز بیمار می شوند. در ازای هر 100 زن، 115 پسر بدنیا می اید ولی موقع ازدواج آنها 15 نفر از پسران ناگهان غیب می شوند. مردان بیش از زنان به خودکشی تن می دهند هرچند زنان بیش از مردان حرف آن را می زنند. خودکشی مردان دو برابر خودکشی زنان است. مردان 20 برابر بیشتر از زنان مرتکب قتل می شوند. زنان کمتر از مردان دیوانه می شوند: مردان 2 برابر زنان دیوانه می شوند. ولی بااین وصف بازهم معتقدند مردان قوی ترند! فقط دربدنه عضلانیMascule مردان قوی ترند ولی از هرنظر دیگری در طبیعت این دو، مردان ضعیف ترند و برای مبارزه با آن قرن هاست که سعی دارند با سلطه عضلانی بر زنان او را کنار نهند و تنها راه اینکار نیز زور است: او می تواند به زن بقبولاند که ضعیف است و باید کیفیت زنانگی محکوم شود. ولی در واقع چه کسی قوی است؟ آیا هیچ مردی تحمل آوردن بچه و 9 ماه حمل آن را خواهد داشت!؟
عشق، اعتماد، زیبایی، مهربانی، حقیقت بینی، اقتدار همه کیفیت های زنانه هستند و اینها در زنان بیشتر از مردان است. ولی کل تاریخ توسط مردان سلطه رانی شده است. طبیعی است درجنگ ها، عشق، حقیقت جویی، زیبایی، حس زیبایی شناختی، مهربانی نیازی نیست. در 3 هزار سال عمر بشر مردان 5 هزار جنگ راه انداخته اند. این قدرت طبیعت انسان نیست بلکه یک میراث حیوانی است و متعلق به گذشته است و کیفیت زنانگی متعلق به آینده است.
وقتی پسر بچه ای گریه می کند فوری می گوییم چرا مثل دختر بچه ها گریه می کنی ولی دخترها می توانند تا صبح گریه کنند. دنیای مردانه امروز نوعی دستخوش شووینیزم مردانه شده است و بهمین سان اشک، عشق و مهربانی در مردان می خشکد. کمتر مردی می توانید بیابید که آماده گریه باشد و اشکشان در مشک! امروز زمان آن رسیده است که به زنان گوش دهید آنچه را درخود کشته اید و فراموش کرده اید از آنان دوباره به عاریت بگیرید و احیا کنید: عشق، مهر، دوستی، زیبایی. دنیا از انرژی مردانه بسیار لطمه خورده است و از تضادهای ناشی از تخلیه انرژی مردانه. یک توازن مورد نیاز است. باید جو مردانه جهان قدری زنانه شود.
انرژی مردانه ممکن است بتواند درباره صلح صحبت کند ولی فقط جنگ افروزی می کند: برای حمایت از صلح باید جنگید! چه پارادوکسی! ماباید بجنگیم و گرنه صلحی وجود نخواهد داشت. جنگ ها همواره وجود داشته اند گاه در ویتنام، اسرائیل، کشمیر، عراق و ... و این راه ادامه خواهد داشت. چرا که همه ایدئولوژیها مردانه اند. انرژی زنانه باید رها شود و این توازن خواهد آفرید. ماه و خورشید هردو ضروری است. ولی ماه همیشه فراموش شده است. شما مردان، زن را دردرون خود بیابید و تقویت اش کنید. از زن بودن خود خجالت نکشید. هیچکس مرد کامل و زن کامل نیست. هردو در وجود شماست. نیمی از شما محصول پدر و نیمی محصول مادر شما است. شما محصول مشترک هر دو انرژی هستید.
پدر
نهاد پدر اختراع بشر است و مردان. پدر بودن نهادی طبیعی نیست و چنانکه در اعصار اولیه وجود نداشت درآینده نیز از بین خواهد رفت. برای هزاران سال انسان بدون نهاد پدری زندگی می کرد. تاریخ نشان می دهد دایی قدیمی تر از پدر است چرا که مادرتباری مقدم بر پدرتباری بوده است. درست است که برخی می توانستند پدر باشند ولی بهیچوجه قابل شناسایی نبود. برای همین همه دایی بودند. همه پدرها بالقوه دایی بودند. نهاد پدری باا ختراع مالکیت خصوصی بوجود آمد. آنها ازنظر تاریخی باهم پدید آمده اند. پدر معرف مالکیت خصوصی است چرا که وقتی مالکیت خصوصی پدید آمد هرکسی می خواست فرزندی برای توارث داشته باشد: من زنده نخواهم بود ولی بخشی از من باید آنها را به ارث ببرد. پس بچه مال من است و این در دنیا رواج یافت و لذا زن باید باکره باشد تا معلوم شود بچه مال کیست. چون بچه نیز جزو مالکیت درآمده است و وارث مالکیت پدر و لذا بکارت به زنان تحمیل شد. پدر بودن در تاریخ امری تصادفی و پس رویدادی است ولی مادر بودن طبیعی وضروری است. مسیحیت مبتنی بر خانواده است و خانواده سنگ بنای اصلی است. ولی خانواده درعین حال سنگ بنای بیماری عصبی و روانی و دیوانگی و انواع مسائل اجتماعی است. خانواده سرمنشا نژاد پرستی، ملت پرستی و جنگ هاست. خانواده فاقد آینده است. مسئله خانواده بزرگترین مسئله بشری است. خانواده یک زندان است: خانواده درپی کنترل فرزندان و زنان است و با همه تلاش مردان برای تقدس بخشیدن به آن، نتیجه بسیار زشت است. هر زندانی مانع رشد می شود.
اندیشه اوشو مبنی بر نقد عملکرد والدین در خانواده در استعمار فرزندان و تربیت اخلاقی آنان برپایه آنچه که متعلق به گذشته است، در نوع خود نوعی استعمار جدید است. ایا واقعا میتوان نقش تربیتی را از خانواده ها ستاندهو در اختیار محض دولتها گذارد؟ الترناتیو تربیتی کودکان در محیط های غیر آموزشی چه کسی و کجاست؟ آیا کمون های مورد نظر اوشو می تواند این نقش را با همه پیچیدگی های جوامع نوین امروزی، عهده دار شود؟ آیا این استعمار زدایی نوعی بازجویی گذشته نیست و آیا استعمار آیندگان (کودکان) توسط گذشتگان (اوشو و پیروان او) تکرار تلخ تاریخ نیست!؟
خانواده در پی طرح ریزی هرکودکی مبتنی بر تعصبات خودش است. اگر شما مسیحی دنیا آمده باشید شما چنین طرح ریزی می شوید که مسیحی شوید و این شرط گذاری شما را از فراتر رفتن باز می دارد و شما باور می کنید که مسیحی هستید. ولی باور کافی نیست شما باید به روشن بینی برسید. باور یعنی اطاعت تا وقتی خانواده از جهان رخت ببندد. این باورها، ملت ها و جنگها نیز از بین نمی روند چرا که همه آنها مبتنی بر خانواده هستند. خانواده است که به شما می آموزد شما هندو هستید و دین هندو بهترین دین جهان است! مسیحیت نیز می گوید فقط مسیح می تواند شما را نجات دهد. کودکان آسیب پذیرترین اقشار هستند چون آنها مانند لوح پاک می مانند که هر چیزی می توانید بر آن بنویسید: هرخانواده ای مرتکب این جرم می شود. آنها فردیت او را از بین برده و او را اسیر می کنند: اطاعت پذیری اصل و ناب است و عدم اطاعت، گناه! خانواده مبدا همه آسیب شناسی هاست! خانواده باید با کمون جایگزین شود. ازنظر روانشناسی کمون سالم تر از خانواده است، جایی که بچه ها تحت سلطه پدر و مادر نیستند و متعلق به کمون هستند و کودکان رونوشت پدرو مادر نیستند و آنها بسیاری دایی و عمه و خاله و عمو دارند.
نقدهایی بر اندیشه اوشو:
1. جامعه زدایی با انسان منزوی و درونگرا
اندیشه اوشو نوعی وازدگی دربرابر انبوه مسائل اجتماعی است که انسان امروز را محاصره کرده است. او با وجودیکه نسبت به وضع موجود با نگرشی انتقادی می نگرد و به ساختارهای نابرابر واستعماری می شورد و انسانی طغیانگر را به تصویر می کشد که برای رهایی از چنبره حلقه های تو در توی اسارت و ستم ناگزیر از بازکشت به خویشتن! است، ولی در نهایت با نسخه و بدیلی که ارائه می دهد دستخوش نوعی محافظه کاری می گردد. تز انقلاب درون از سوی او بعنوان راه رهایی ممکن است در سطوح فردی تعدادی را از مهلکه این ستم های انسان ساخت برهاند ولی نمی تواند چاره بدیلی برای حل و برون رفت از ساختارهای ستمگون و مبتنی بر اعمال سلطه باشد. به بیان دیگر رویکرد اوشو بگونه ای احراز مکانیزم های روانشناختی است که به سادگی نمی تواند حریف مسائل جامعه شناختی شود و بجای اصلاح و تغییر جامعه بدنبال جامعه زدایی است.
2. مردگرایی در ادبیات
در مجموعه آثرا اوشو و از جمله در کتاب انسان او، مخاطب اصلی مردان هستند. زنان در مجموعه تحلیل ها و راهکارهای اوشو در حاشیه بوده و همچنان جنس دوم هستند. او سوالات مردان را پاسخ می دهد و راهکارش را نیز برای مردان توصیه می کند. با وجودیکه او منتقد نابرابری مردان و زنان است ولی مبنای تحلیل های او سایه سنگینی از مردسالاری را بدنبال دارد. او حتی از همزیستی با زن نیز در زندگی فردی پرهیز جست.
3. دین گرایی با توجیه جدید درونگرا
رویکرد دین ستیزی اوشو چیز جدیدی نیست ولی آنچه که مهم است او همانند بسیاری از دین ستیزان دیگر بنوعی دستخوش نوعی پارادوکس درونی است. در دستگاه اندیشگی اوشو هیج دینی مشروعیت انسانی ندارد بحز سه پیامبر. ولی او درواقع درلباس پیامبری ظاهر می شود که دستگاه دینی جدیدی را پایه گذاری می کند و همه امت خودش را برای نقد و شورش علیه ادیان موجود فرا می خواند! او این بار نیز همانند همه ادیان توصیه به تحولات درونی و معنوی می کند و البته دین او پس از انتقاد از همه ادیان، بلادرنگ به تعبیر خودش تبدیل به افیون دیگری می شود.
4. سلطه پذیری رویکرد اوشو و زمینه سازی دستکاری انسان: امپریالیست جدید
اندیشه نقد و نقادی اوشو علیرغم نشانه گرفتن ساختارهای نابرابر و سرمایه داری لجام گسیخته، دارای عواقب ناخواسته سلطه پذیری نوینی است که می تواند در واقع ادامه همین مسیر تاریخی استثمار و استعمار انسان باشد. بنظر میرسد محافظه کاری ذاتی رویکرد او در پاسخ گویی به مسائل مطروحه از سوی او، زمینه ساز سرعت و حدت بیشتر صاحبان قدرت و سرمایه در دستکاری اندیشه و شیوه زندگی انسان ها می گردد. مافیایی دین و سیاست و ثروت که او ازآن یاد می کند این بار نیز با ایزوله شدن افراد، منفردشدن بیش از پیش، می تواند بیش از پیش نهادهای قدرت را به تعبیر فوکو بر انسان امروز مسلط کنند.
5. استعمار جدید
اندیشه اوشو مبنی بر نقد عملکرد والدین در خانواده در استعمار فرزندان و تربیت اخلاقی آنان برپایه آنچه که متعلق به گذشته است، در نوع خود نوعی استعمار جدید است. آایا واقعا می توان نقش تربیتی را از خانواده ها ستانده و در اختیار محض دولتها گذارد؟ آلترناتیو تربیتی کودکان در محیط های غیر آموزشی چه کسی و کجاست؟ آیا کمون های مورد نظر اوشو می تواند این نقش را با همه پیچیدگی های جوامع نوین امروزی، عهده دار شود؟ این استعمار زدایی نوعی بازجویی گذشته است و بنظر می رسد نوعی استعمار آیندگان (کودکان) توسط گذشتگان (اوشو و پیروان او) و تکرار تلخ تاریخ است!؟
منبع:
http://en.wikipedia.org/wiki/Osho #
Penguen Pub. The Book of Man; Osho,2005## ,
برچسب ها :
تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.
